دختر شب
دل نوشته
سلام! ببخشید دیر کردم! بعد از چند ماه دوباره اومدم تا عطر تنهایی مو در کلام شعر در این وبلاک بپراکنم. میگن برگ از درخت خسته شده پاییز بهانه است. خوش بحال برگ چه چقدر بهانه زیبایی برای خستگی خودش داره. من به این باد هایی که از سمت شمال می آیند، هیچ اعتمادی ندارم! این باد ها فقط درختهارو رسوا می کنند و من سخت به این رسوایی می خندم ، شاید خنده بر رسوایی روا نباشد اما... راستی باغ امسال چه پاییز عجیبی داره مگه نه؟ سالها قلب من غرق دعا بود در درونش چه آشوبها بپا بود می شگفتم از بوی نامش هرچه بود برایم زیبا بود نگاهم به هر سو که پر می کشید لبخند در چهره آدما پیدا بود در سفره خالی همه مردمان زیر لب زمزمه شکر خدا بود در میان قصه های مادربزرگ از سفر تو حکایت ها بود یاد باد آن دوران زندگانی دورانی که چه زیبا خدا با ما بود غزل هر وقت به چيزي كه دوست داشتيد نرسيديد محكم باشيد و خوشحال ، خداوند در فكر چيز بهتري براي شماست در فلاكت و بدبختي نبايد اميد را فراموش كرد آب زلال از ابرهاي سياه سرازير مي شود با خاطرات زندگي نكن زيرا خاطرات تلخند با لحظات زندگي نكن زيرا لحظات زود گذرند با قلب ها زندگي كن زيرا قلب ها هرگز نمي ميرند . فردا و ديروز باهم دست به يكي كردند ديروزبا خاطراتش مرا فريب داد و فردا با وعده هايش مرا خواب كرد وقتي چشم گشودم امروزم گذشته بود . ارزش هرکسی به اندازه ناگفته هایی است که در دل دارد در زندگی لحظاتی است که می دانیم میان ما و آنان که دوستشان داریم هیچ فاصله ای نیست آنچه را که کرم ابریشم پایان دنیا می داند در نظر پروانه آغاز زندگی است چه شادی آور است در این زمونه کسی بتواند حتی یک ساعت هم که شده از تکرار بپرهیزد و به تازگی برسد دستم بوی گل می داد مرا به جرم کندن گل محکوم کردند اما هیچ کس فکر نکرد که شاید من گل کاشته باشم به خاطر داشته باش که مردم گفته های تورا فراموش می کنند مردم کرده های تورا نیز از یاد خواهند برد ولی هرگز احساس تورا نسبت به خویش از خاطر نخواهند برد . در حضور واژه های بی نفس صدای تیک تیک ساعت را گوش کن شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی نازم بکش که ناز هجران کشیدم غم دوری را با دل و جان کشیدم تو خیالت ساده بود و من سالها جور فصل خزان کشیدم خود را با آیینه رو برو کردم روی آیینه نام و نشان کشیدم ای نسیم من بارها نازکنان چشمانم را سرمه به رسم عاشقان کشیدم بس در خیالم برایت میزبان بودم همیشه خانه را در حسرت مهمان کشیدم صبوری می کنم ، تا بغض بشکنم دیدار تو را برای خود لحظه پایان کشیدم غزل یاد دارم یک غروب سرد، سردمی گذشت از گوچه ما دوره گرد، دوره گرد فریاد می زد کهنه قالی میخرم دسته دوم جنس عالی میخرم ، کاسه ظرف سفالی میخرم، گرنداری کوزه خالی میخرم، اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت اهی کشید بغضش شکست ، اول سال است و نان در سفره نیست! خدا شکرت ولی این زندگیست؟ بوی نان تازه هوش ما رو برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود، خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت: آقا سفره خالی میخرید تیک...تاک...تیک...تاک غزل از این لحظه های تار تکراری چرا خود را به خواب نسپاری؟ غرق جستجویی در خواب های رویایی بخواب گل من هنوز تب داری شبها به انتظار صبح سحر کردی با این دیدگان خاموش! چه شوق دیداری! در میان دام شبهای سرد تیره تو در چنگال عکس پلنگ پتو گرفتاری روزها را به سکوت شب رساندی نزد ظلمت آموختی که بباری من از بیداری تو به فریاد آمدم با این فریادم هنوز بیداری؟ غزل خدایا! هیچ جایی را پیدا نکردم که اثری از تو نباشد، پس خدایا چگونه می توانم باور کنم که در قلب گوچک من نشانی از تو نباشد، صدایی از تو نباشد! پس ای خدای مهربان ( تو چه باشی و چه نباشی من به تو سخت نیازمندم)نیاز من مرا ناکام مگذار! بنده حقیر تو ......................................غزل ![]()
![]()
![]()
![]()

![]()


؟
این صداها برایت آشناشت؟ وقتی می شنوی چه احساسی بهت دست می دهد؟
این صداهایی که می شنوی نبض زمان است که تو را لحظه به لحظه به مرگ نزدیک می کند اما من این صداها را برای خودم یک کابوس تلقی می کنم این صداها داره منو از خدا و از کودکی ام دور می کنه .
اما آیا می توانم با خفه کردن این ساعت که هر لحظه جلوی چشمانم است از روزهای گذشته از خدا دور نشم.
زمان بی رحمانه ثانیه ها را می شکند و پیش می رود و ما انسانها بی اختیار با نوای سرنوشت کنار می آیم که گاه با سوز و غم و گاه با ساز و شادی همراه است .
بعضی لحظات گویی زمان برایمان هیچ نقشی را بازی نمی کند اما بعضی لحظات هم دوست داریم نبض زمان را برای همیشه در زندگی مان قطع کنیم.
روزها ساعات را می بلعند و زمان را به جلو می برند در یک نگاه فردا،امروز می شه و امروز،دیروز به همین سادگی سال تمام می شود اما بدون سروصدا،سروصدایی که اگر بخواهیم آن را بشنویم فقط می تونه با ساعت باشه که با تیک...تاک...بوجود می آید .
زمان یک مدت تعین شده از جانب خدا به ما زمینیها ارزانی شده که باید آن را یکی از با ارزشترین نعمت خدا دانست و این را بدان که چیزی ارزشمندتر از همین امروز نیست.
گاهی در زندگی مان اتفاقهایی بوجود می آید که باید تا رسیدن داناترین مشاوران یعنی زمان صبر پیشه کنیم ما هیچ وقت نمی توانیم از زمان رهایی یابیم مگر اینکه...![]()


| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |













