دختر شب
دل نوشته
به قول سيد علي صالحي ( نه من سراغ شعر مي رم و نه شعر از من ساده سراغي گرفته است) ولي امروز پي صدايي كه گفته بود بيا رفتم، مي ترسيدم ، خسته بودم مي گفت از سكوت صدايي شنيده كه تمام ستاره هاي آسمان به حيرت نشسته اند. و من براي اينكه به روشنايي فردا چيزي بگويم قلم را در لابه لاي انگشتانم جا دادم تا براي دلم برقصد و شما عزيزانم رقص دل مرا به نظاره بنشينيد. من بين راه بودم گفتند بادي مي ايد و من آهسته زير لب گفتم با ما كاري ندارد، نشستم براي خود قصه ها گفتم، ولي باد فقط مرا زمزمه مي كرد. بودم ولي نبودم دلم براي همه تون كوچولو شده بود يادتون نره من راه خانه ام را گم كرده بودم. ولي كاش راه خودم را مي رفتم غزل تو هنوز نمي داني و گمان نکنم بخواهي بداني که ماجرا چه بوده ، هميشه آنگونه انديشيده اي که خود دوست داشتي. تو هنوز نمي داني و شايد هم نگذارند که بداني که اين ماجرا از کجا آب مي خورد؟ تو هنوز نمي داني و شايد روزي بفهمي که خيلي ها بودشان وابسته به بودن تو در اين سکوت دهشتناک است که در آن مدفوني . تو ميداني «مردي که زياد مي دانست» سرانجام به مرگ رسيد ولي کاش ميدانستي که مرگ به خاطر زياد دانستن بسي بهتر از زندگي به دليل ندانستن است. تو هنوز نمي داني و اميدوارم روزي بداني که کسی که شروع کرده٬ نیمی از کار را انجام داده است. همیشه گناه در انظار عمومی است که بدل به ننگ و بی آبرویی میگردد؛ گناه در خلوت٬ گناه تلقی نمیشود. خود را به چیزی ندادی به کلیّت٬ آن چیز صعب و دشوار مینماید٬ چون خود را به کلی به چیزی دادی٬ دیگر دشواری نمانِد. چون مرگ هست پس وجود بشر معنایی ندارد. تمام جنایاتی که انسانها مرتکب میشوند٬ در مقایسه با آن جنایت بنیانی که نامش مرگ است٬ اصلا به حساب نمی آید. شکست تنها نتیجه غفلت و تنبلی ما نیست٬ نتیجه موفقیت سایرین نیز هست. نبوغ٬ بردباریِ مضاعف است. انسانها همواره پس از مرگ نجات دهنده نجات می یابند. متداول ترین دعای ساعات احتضار به تمامی زبانها این است: «خداوندا٬ اگر یقین داشتم که همین امشب میمیرم٬ السّاعه توبه میکردم.» وقتی قرار باشد نظرمان را درباره کسی دگرگون کنیم٬ آزاری را که به ما رسانده گران به پایش مینویسیم. به سراغ من اگر می آیید٬ پشتِ هیچستانم. به سراغ من اگر می آیید٬ نرم و آهسته بیایید٬ مبادا تَرَک بردارد٬ چینی نازکِ تنهایی من. بد نیست انسان پیش از آن که به کشور دیگری کوچ کند٬ اندکی هم درباره کشور خود بداند. نویسنده رمانتیک گنجه آینه دار را دریا میپندارد. من در برابر هر چیزی میتوانم تاب بیاورم٬ غیر از وسوسه. یک دل باش و یک زبان؛انکار کن اما ...پنهان نیز نکن؛واقع بین باش و روشن بین؛با احساس بجنگ و به خانه سلام! ببخشید دیر کردم! بعد از چند ماه دوباره اومدم تا عطر تنهایی مو در کلام شعر در این وبلاک بپراکنم. میگن برگ از درخت خسته شده پاییز بهانه است. خوش بحال برگ چه چقدر بهانه زیبایی برای خستگی خودش داره. من به این باد هایی که از سمت شمال می آیند، هیچ اعتمادی ندارم! این باد ها فقط درختهارو رسوا می کنند و من سخت به این رسوایی می خندم ، شاید خنده بر رسوایی روا نباشد اما... راستی باغ امسال چه پاییز عجیبی داره مگه نه؟ سالها قلب من غرق دعا بود در درونش چه آشوبها بپا بود می شگفتم از بوی نامش هرچه بود برایم زیبا بود نگاهم به هر سو که پر می کشید لبخند در چهره آدما پیدا بود در سفره خالی همه مردمان زیر لب زمزمه شکر خدا بود در میان قصه های مادربزرگ از سفر تو حکایت ها بود یاد باد آن دوران زندگانی دورانی که چه زیبا خدا با ما بود غزل هر وقت به چيزي كه دوست داشتيد نرسيديد محكم باشيد و خوشحال ، خداوند در فكر چيز بهتري براي شماست در فلاكت و بدبختي نبايد اميد را فراموش كرد آب زلال از ابرهاي سياه سرازير مي شود با خاطرات زندگي نكن زيرا خاطرات تلخند با لحظات زندگي نكن زيرا لحظات زود گذرند با قلب ها زندگي كن زيرا قلب ها هرگز نمي ميرند . فردا و ديروز باهم دست به يكي كردند ديروزبا خاطراتش مرا فريب داد و فردا با وعده هايش مرا خواب كرد وقتي چشم گشودم امروزم گذشته بود . ارزش هرکسی به اندازه ناگفته هایی است که در دل دارد در زندگی لحظاتی است که می دانیم میان ما و آنان که دوستشان داریم هیچ فاصله ای نیست آنچه را که کرم ابریشم پایان دنیا می داند در نظر پروانه آغاز زندگی است چه شادی آور است در این زمونه کسی بتواند حتی یک ساعت هم که شده از تکرار بپرهیزد و به تازگی برسد دستم بوی گل می داد مرا به جرم کندن گل محکوم کردند اما هیچ کس فکر نکرد که شاید من گل کاشته باشم به خاطر داشته باش که مردم گفته های تورا فراموش می کنند مردم کرده های تورا نیز از یاد خواهند برد ولی هرگز احساس تورا نسبت به خویش از خاطر نخواهند برد . در حضور واژه های بی نفس صدای تیک تیک ساعت را گوش کن شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی ![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
[هوراس]
[مولِیر٬ تارتوف]
[شمس تبریزی٬ مقالات]
[آلبر کامو]
[ژونل کونا]
[بوفون]
[داسْتایفْسکی٬ برادران کارامازوف]
[جیمز بَری٬ تامی احساساتی]
[نیچه٬ فراسوی نیک و بد]
[سهراب سپهری٬ حجم سبز]
[لارنس اِستِرْن٬ تریترام شَندی]
نویسنده رئالیست دریا را گنجه آینه میپندارد.
[ژول رنار]
[آسْکار وایلْد٬ بادبزن خانم ویندِرمِر]
عقل پناه ببر؛آتشی که در اعماق وجودت زبانه می کشد به مرور زمان کاسته و خاموش خواهد شد؛دقایق به سرعت سپری می شوند اما آینده را همین دقایق هستنند که می سازند ؛به گذشته فکر نکن ،مراقب باش که آینده نیز روزی گذشته خواهد شد،دیواری ضخیم سد راه افسوس کن و آن سوی دیوار امید را جستجو کن بالهایت را به روی آزادی باز کن و اجازه نده هیچ عشقی زنجیر و بندش را دور روح و جسمت حلقه کند.هر آنچه که زندگی به تو هدیه می دهد با آغوش باز بپزیر و همواره در زندگی فقط به خود اعتماد کن تا راه زندگی را بیاموزی و بدان که هیچ چیز محالی وجود ندارد و بدان که محال کلمه ای است که در فرهنگ دیوانگان یافت می شوددر این صورت است که می توانی به خواسته های دلت برسی و نفس ها یت را با خوشی بالا بکشی غزل![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |














